آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

شربت کبرا

از دیروز شربت کبرا رو زیاد کردم 2 شد  سی سی کلونازپام نصف صبح نصف شب توپوماکس بعدازظهرت رو قطع کردم خودسرانه ؛چون به نظرم این همه دارویی که نتیجه نداده نخوری بهتره توپوماکس 50 یکی صبح؛یکی شب اتوسوکسوماید 3.5 سی سی صبح .شب شربت رو مکرر داریم افزایش میدیم ببینیم فرقی میکنی یا نه. با این همه دارو چه انتظاری میتونم ازت داشته باشم گلم چی کار میشه کرد؟ راستی شبنم میگفت احتمالش که تا 3 ماهه دیگه اینطوری باشی هست به قول یکی از دوستان میگفت 3 ماه دیگه هم پس خوبه دعا کن نشه تا اخر عمر؟! ...
22 ارديبهشت 1392

چه کنم مادر؟

به نگاه غمناک تو به دستا ها و پاهای بی رمق تو به صورت ناز و ملیحت نگاه میکنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط به تو بنگرم و اشک بریزم بعضی وقتا که حالم خوب است تو را دراغوش میگیرم و شعر برایت میخوانم و کل خانه را بهت نشان میدهم که شاید فراموش نکنی کنج های خانه ای که به سختی پیدایشان کردی . این تنها کاری است که می توانم برایت انجام دهم شاید بتواند ذره ای تسکین دردهایت باشد نه همراهت چون من فقط درد کشیدنت را نظاره گرم همه دردهایت را خریدارم قیمت بده با جان و دل میخرم ...
21 ارديبهشت 1392

تب شدید .انگار بیماری ول کن تو نیست که نیست؟!

از دوشنبه شب حسابی تب کردی بمیرم برات تشنج ها از یه طرف تب 40 درجه از طرف دیگر و بیقراری من از طرف دیگه دوشنبه شب من خودم خیلی خیلی حالم بد بود چشمامو که میبستم سرم گیج میرفت.شهرام اصرار کرد بخوابم و اون مراقب آنیتا هست من خوابیدم اما شهرام تا 5 صبح در حال پاشویه آنیتا بود پروفن و شیاف هم دیگه جواب نمیداد ساعت 5 دیدم داره آماده میشه ببرتت دکتر هی اصرار کرد تو نمیخواد بیای خودم میرم دلم طاقت نیاورد سخت بود برام حتی بخوام رو پاهام بایستم اما آماده شدم و رفتم دکتر آنتی بیوتیک داد و اما انگار فایده ای نداشت سه شنبه ساعت 7 دیگه رفتیم مرکز طبی کودکان بیمارستانی که هروقت از کنارش...
19 ارديبهشت 1392

هر روز تو مصادف با ارزوی مرگ من است

خدای من انیتا هر روز داره بدتر میشه این داروی جدید حسابی شلش کرده بیقرار و شل دیگه نمیتونه حتی بایسته یا براش تلاش کنه فقط غر میزنه و قل میخوره خدای من انیتا 6 خرداد دوساله میشه با این اوضاع خدایا چکار کنم ؟به کی متوسل بشم ؟ بچم بیقراره که چرا نمیتونه بشینه بایسته و من فقط نگاهش میکنم اینقدر بیقرار که مثل پرنده تو قفس همش درحال خوردن به در و دیوار بعضی وقتا از گرفتش خسته میشم و دعواش میکنم خدایا چکار کنم این داروها داره از پا درمیارتش خدایا برای دشمن ادم هم این روزا رو نیار. ...
12 ارديبهشت 1392